واکاوي ريشه¬هاي بحران و پيدايش جريان¬هاي افراطي خاورميانه از منظر " واقع¬گرايي و انتقادي"

واکاوي ريشه¬هاي بحران و پيدايش جريان¬هاي افراطي خاورميانه از منظر " واقع¬گرايي و انتقادي"

 

 

واکاوي ريشه­هاي بحران و پيدايش جريان­هاي افراطي خاورميانه از منظر " واقع­گرايي و انتقادي"

 

 

مهدي فرزي[1]

معاون فرهنگي و اجتماعي

دفتر نماينده ولي فقيه در استان کُردستان

 

    

 

چکيده

يکي از جريان­هاي افراطي خاورميانه که از قرون ميانه به مرور وارد انديشه­ها و مذاهب اسلامي شده و خط فکري جديدي را ايجاد کرده است، جنبش­هاي سلفيت­ و بنياد­گراي اسلامي است که مروج آراء و عقايد جديد نمي­باشد، بلکه با تکيه بر ادبيات فقهي و کلامي، انديشه­هاي کهن موجود را به دلخواه بازخواني و به صورتي نو با کاربردي خشونت­آميز باز­تعريف و تفسير مي­کنند. همين جنبش­هاي افراطي در نظام بين­الملل به­عنوان نيروهايي که در گذشته به حاشيه رانده شده­اند، با طرح ايده و ارزش­هاي نوين در پي ايجاد تغيير در ساختار و فرآيند­هاي بين­المللي، در صدد يافتن جايگاه براي خود هستند، که عملکردشان با نظريه انتقادي اشتراک دارد، که نقطه مقابل آنها قدرت­هاي بزرگ و حافظ وضع­موجود در پي واکنش نسبت به آنها تحت عنوان مقابله با تروريسم، برمي­آيند. در اين پژوهش که با استفاده از روش توصيفي_تحليلي به رشته تحرير درآمده و روش گردآوري داده­هاي آن فن کتابخانه­اي است؛ با کاربرد رويکردهاي " واقع­گرايي و انتقادي "، عوامل داخلي و خارجي ريشه­هاي بحران و پيدايش افراط­گرايي در خاورميانه را بررسي کرده و به دنبال اثبات اين فرضيه هستيم که تقابل نظريه واقع­گرايي در عمل قدرت­هاي بزرگ و نظريه انتقادي در عمل جريان­هاي افراط­گرايي عامل ظهور و تشديد حرکت­هاي افراطي و بحران در خاورميانه است.

   واژگان اصلي: بحران، خاورميانه، جهان اسلام، ترور­، رويکرد انتقادي و واقع­گرايي

1-               مقدمه

مدت­هاست منطقه استراتژيک خاورميانه صحنه آشوب و برخوردهاي خشونت­آميز ميان برخي دولت­ها و مخالفان آنها است. يکي از دلايل عمده بروز چنين خشونت­هايي فعاليت­ها و اقدامات گروه­هاي بنيادگراي سلفي در سطح منطقه مي­باشد. البته بنيادگرايي يا بازگشت به ارزش­هاي اصيل ديني باعث گرايش به خشونت نيست و لذا تمام گروه­هاي بنيادگرا در پي اقدامات تروريستي و خشونت­آميز نيستند، بلکه گروه­هاي خاصي نظير القاعده، دولت اسلامي عراق و شام(داعش)و جبهه­النصره و... با تکيه بر انديشه­هاي سلفي تکفيري و بعضاً تحت حمايت کشورهاي فرامنطقه­اي به­ويژه آمريکا و برخي قدرت­هاي منطقه از جمله اسرائيل و عربستان و... باعث ايجاد ناآرامي و آشوب مي­شوند. اکثر اين گروه­هاي تکفيري با نام اسلامي و به بهانه احياي اسلامي راستين، درصدد براندازي دولت­هاي ناهمسو و با هژمون جهاني مي­باشند. (رحيمي، 1393 : 2)

سرعت عوامل به­وجودآمدن بحران و ظهور جنبش­ها­ي اسلامي معاصر و تشديد حرکت­هاي افراطي در سه دهه اخير را نمي­توان در تحولات بين­المللي به­ويژه در خاورميانه را ناديده گرفت، به­واقع پس از رخداد فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و از بين رفتن بلوک کمونيستي و ظهور جريان تک­قطبي به رهبري قطب سرمايه­داري­، براي مدت­ها تمام مسائل بين­المللي صرفاً از زاويه نگاه دولت­ها و به­ويژه قدرت­هاي بزرگ نگريسته مي­شد و بسياري از جنبش­هاي اجتماعي به حاشيه رانده شده بودند، تا اينکه در غرب بحث­هاي جدي درخصوص جهاني شدن و جهاني­سازي آغاز گرديد و از سوي ديگر هم­زمان حرکت­هاي تند­روانه عليه غرب در شکل­هاي گوناگون ديني، سياسي، اقتصادي و محيط زيستي در حال شکل­گيري بود. روشن است در چنين وضعيت ناهنجاري شکل­گيري حرکت­هاي نوين و بديع، آن هم از نوع افراط­گرايي ديني غير­قابل پيش­بيني نبود­. قدرت­هاي بزرگ که همواره از دريچه واقع­گرايي به مسائل پرداخته و دهه­هاي متمادي روي پديده کمونيزم تمرکز کرده بود و مسائل بين­الملل را از نگاه رويکرد واقع­گرايي و مسائل قدرت و رقابت­هاي نظامي مي­ديدند، پس از 11 سپتامبر 2001م خود را در برابر غافل­گيري استراتژيکي ­همچون رشد ايدئولوژي متحجرانه و راديکال يا­فتند. باتوجه به مطالب فوق مي­توان دريافت که، تحليل واقع­بينانه از رويداد و مسائل بين­المللي تنها در گرو مطالعه رفتار دولت­ها نيست، بلکه بررسي همه جانبه رفتار و انگيزه­هاي بازيگران غير­دولتي به­ويژه جريان­هاي موجود و نهضت­هاي مردمي و اسلامي نيز حائز اهميت است. در اين نوشتار تلاش شده است، ضمن بررسي شباهت و تفاوت­هاي ديدگاه اسلام و نظريه انتقادي با در نظرگرفتن عوامل داخلي و خارجي با تاکيد بر طرح خاورميانه بزرگ، دلايل ريشه­هاي بحران و ظهور و رشد افراط گرايي در خاورميانه و جهان اسلام را بررسي کرده به اثبات اين فرضيه بپردازد که تقابل نظريه واقع­گرايي در عمل قدرت­هاي بزرگ و نظريه انتقادي در عمل جريان­هاي افراط­گرايي عامل اصلي ايجاد بحران و تشديد افراط­گرايي در منطقه خاورميانه است، زيراکه جنبش­هاي اسلامي ، با تکيه بر ادبيات فقهي و کلامي، انديشه­هاي کهن موجود را به دلخواه خود بازخواني و به صورتي نوين و با کاربردي خشونت­آميز باز­تعريف و تفسير مي­کنند و خواهان تغيير وضع موجود و پيدا کردن جايگاهي جديدي براي خود هستند که در قالب نيروهاي معارض وضع موجود ظاهر مي­گردند و سپس براي مقابله با جريان اصلي حاکم در عرصه جهاني به خشونت روي مي­آورند و اين باعث گرديده تا قدرت­هاي بزرگ و حافظ وضع­موجود در پي واکنش نسبت به جنبش­هاي اسلامي تحت عنوان مقابله با تروريسم برآيند.

2ـ چارچوب نظري

منظور از چارچوب­ نظري همان نوع نگاه محقق به مساله تحقيق است که باعث تمرکز فکري پژوهشگر و حرکت وي در مسير يک نظريه و پرهيز از کلي‌گويي و پراکنده‌گويي مي‌باشد. به­واقع، هيچ کس جهان را همانگونه که هست تصور نميکند، همۀ ما از پس پردۀ نظريه‌ها، پيش­فرض‌ها و فرضيات به جهان مي‌نگريم. از اين منظر، مشاهده و تفسير جدايي­ناپذيرند، ما همزمان که به جهان نگاه مي­کنيم، درگير معني­بخشي به آن مي­شويم. دليل اهميت نظريه نيز همين است که به واقعيت پراکنده­ي بي­شکل و مغشوش، شکل، ساختار و چارچوب مي‌دهد. (هي‌وود[2]، 2011)

در اين پژوهش تلاش مي‌شود ضمن مقايسه و بررسي تقابل نظريه واقع­گرايي و انتقادي و همچنين تفاوت­ و شباهت­هاي ديدگاه اسلام و نظريه انتقادي در قالب چارچوب مشترک نظريه­هاي«واقع­گرايي و انتقادي» به بررسي و واکاوي عوامل داخلي و خارجي به­وجود آمدن ريشه­هاي بحران و ظهور و رشد افراط­گرايي در خاورميانه و جهان اسلام بپردازيم، به­واقع هدف از انتخاب نظريات مذکور بدين دليل است که اين دو منظر توان توصيف بررسي دلايل ريشه­هاي بحران در خاورميانه و جهان اسلام را دارد و همين تقابل نظريه واقع­گرايي در عمل قدرت­هاي بزرگ و نظريه انتقادي در عمل جريان­هاي افراط­گرايي به نوبه­ي خود عامل اصلي ظهور و رشد ايدئولوژي متحجرانه و تشديد حرکت­هاي افراطي در اين منطقه شده است، زيرا از يک سو نهضت و جريان­هاي اسلامي خواهان تغيير وضع موجود و ايجاد توازن نويني از قدرت هستند و در شکل نيروهاي معترض ظاهر مي­گردند و به­عنوان يکي از عوامل اصلي ايجاد بحران در نظام بين المللي که قدرت-هاي بزرگ غربي آن را براساس قدرت و منافع خود تعريف کرده­اند، قرار گرفته­اند و به عبارت ديگر قدرت­هاي بزرگ خواهان حفظ وضع موجود و دستيابي به منافع تعريف شده خود در منطقه هستند، اما در نقطه مقابل آنها جريان­هاي افراطي مذکور خواهان برهم زدن وضع موجود و ايجاد بحران و پيداکردن جايگاه نويني براي خود هستند.

3- تقابل پارادايم‌ غالب سياست بين‌الملل(واقع­گرايي) با نظريه­ انتقادي

نظريه­هاي روابط بين­الملل به عنوان ابزارها­ي موثر و کارآمد، امکانات و ظرفيت­هاي گستردهاي را براي پژوهش مسايل، رخدادها و فرآيندهاي بين­المللي فراهم مي­سازند. در عين حال، تغييرات شتابان روابط بين­المللي، افزايش فزآينده بازيگران غير­دولتي و محيط سيال بين­المللي، ضرورت بازنگري و ساخت نظريه­هاي نوين بين­المللي را مضاعف مي­سازد. در اين ميان يکي از تحولات موثر و فراگير در روابط بين­المللي که به نوبه خود آثار و پيامدهاي متنوعي را به­همراه داشته است، مربوط به حضور دين در عرصه­هاي بين­المللي و نقش­آفريني جنبش­هاي ديني مي­باشد. حضور و گسترش جنبش­هاي ديني و به­ويژه تمايل به اسلام و اسلام­گرايي در عرصه جهاني باعث گرديده تا نقش و اهميت بازيگران غير­دولتي با ويژگي­هاي ديني و اسلامي و در نوع افراط­گرايي افزايش يابدMearshymehr, 1995:82)) مهم­ترين اصل در سياست خارجي کشورها مبحث قدرت­طلبي است، بنابر­اين قدرت هم هدف و هم وسيله براي ادامه حيات است­. (مورگنتا ،1374 :26-5) از ديد واقع­گرايان تأمين منافع ملي از مفاهيم اساسي در سياست خارجي و در­برگيرنده همه هدف­هاي ملي است. در اين نظريه، منافع ملي به­عنوان ابزار تجزيه و تحليل و ارزيابي­، متناسب با سياست خارجي کشور­ها به کار مي­رود و در عمل ابزاري براي توجيه يا نکوهش سياست­هاست. (Rosenau, 1968:33)

با نگاهي کلي مي­توان دريافت که اگر از اين زاويه به مسائل بين­المللي نگاه کنيم، بسياري از مسايل به­راحتي به حاشيه مي­روند، مثلاً اگر عامل قدرت را در نظر بگيريم که از مهم­ترين مقولات نظريه رئاليسم مي­باشد در اين صورت حرکت­ها و نيرو­هاي اسلامي، مقوله قدرت را در سطح بين­المللي از دو جهت مسأله­دار مي­سازند. در يک مرحله که به­عنوان عامل بيروني نظام بين­الملل ظاهر شده و در پي نقد وضع موجود برمي­آيند و از منظر قدرت­هاي حافظ وضع موجود عنصرآشوب­ساز محسوب مي­شوند و در مرحله دوم که با طرح ايده­ها، ارزش­ها و تقاضاهاي خود در پي تعريف نظم نوين و ارائه راه سوم و يافتن جايگاهي براي خود مي­باشند.(ستوده آراني،1389:578) زماني که قدرت هژمون اساساً از طريق کاربرد زور در پي تحميل نظم هژمونيک باشد در اين حالت تلاش براي ايجاد نظم تحميلي مسلط دو پيامد عمده را به­همراه دارد از يک سو امکان به کارگيري جنگ توسط قدرت هژمون را در نظام بين­الملل را افزايش مي­دهد و از سوي ديگر نيروهاي اجتماعي و سياسي مخالف وضع موجود را تقويت مي­کند و بستر­هاي لازم را براي معارضه با نظام بين­الملل را فراهم مي­سازد. بر­اين­اساس مي­توان گفت که نهضت­هاي اسلامي به­عنوان نيروهاي اجتماعي و مخالف وضع موجود در پي شکستن هر گونه نظم تحميلي ظاهر مي­شوند و بازتاب آن در روابط بين الملل واکنش تهاجمي به نظم بين­المللي قدرت­هاي مسلط مي­باشد.(ايکنبري، 1382 :29-28)

درمقابل، نظريه انتقادي در روابط بين­الملل معطوف به نقد روش شناسي، هستي شناسي و شناخت شناسي نظريه واقع­گرايي است­. جذابيت نظريه انتقادي مربوط به تأکيد خاصي برآن دسته از مفاهيم و مؤلفه­هاي نظري است که تا­کنون به دليل سلطه واقع­گرايي به حاشيه رانده شده و يا فضاي لازم را به دليل شرايط محيطي جهت ورودبه عرصه نظريه­پردازي نداشته­اند­. (Lapid1989:2-5)

از منظر نظريه انتقادي، ساختار و نظم بين­المللي تاريخ­مند بوده و ما بايد آن را به­عنوان يک محصول تاريخي در نظر بگيريم. از اين رو نظريه انتقادي ساختار قدرت جهاني را به چالش مي­طلبد و مي­پرسد که چگونه اين نظم ايجاد شده و چرا صورت­هاي ديگر قدرت به حاشيه رانده شده­اند. نظم موجود مبتني بر بي­عدالتي و نابرابري است و بايد در پي تغيير و تحول در آن بود­. (Burchill 1995:151)

متفکران نظريه انتقادي مانند: جان برتن، رابرت کاکس، ريچارد فالک، اندرو ليک ليتر بر نابرابري ساختاري در روابط بين­الملل تأکيد دارند و در پي ارايه راه سوم يعني فايق آمدن بر تنگناهاي مفهومي و مسايل بين­المللي هستند.کاکس در بحث درباره تناقضات نظام دروني نظم موجود بين­المللي به جنبش­هاي اجتماعي اشاره دارد که مي­توانند از اين تناقضات براي پيش­برد چالش­هايي کارآمد عليه آن استفاده کنند و به نظم جهاني عادلانه­تردست يابند. اينها به بيان استفن گيل، نيروهاي ضد هژمونيکي هستند که ترتيبات سياسي و نهادي مسلط را به چالش مي­کشند. براي اين چالش لازم است (ضد هژموني) به شکل مجموعه­اي از ارزش­ها، مفاهيم و ملاحظات بديل شکل بگيرد، نيروهاي ضد هژمونيک ماهيت کاملاً مشخصي ندارند و ممکن است، مترقي يا روند غير­مترقيانه داشته باشند، که افراط­گرايي ديني شکل غير­مترقيانه اين عملکرد مي­باشد. به واقع نظريه­پردازان انتقادي صراحاً سياسي­اند، يعني ايدئولوژي مترقيانه خود در زمينه رهايي را مورد دفاع قرار مي­دهند و آن را اشاعه مي­دهند­. (مشير زاده،1388:247)

نهضت­هاي اسلامي در پي تعريف نويني از ساختار قدرت و ماهيت آن در سطح نظام بين­الملل مي­باشند­. اگر ساختار نظام بين­الملل را باتوجه به نحوه توزيع قدرت ميان بازيگران اصلي روابط بين­المللي تعريف نماييم نهضت­ها و نيروهاي اسلامي خواستار توزيع مجدد قدرت و نظم نوين آن در سطح نظام بين الملل هستند و در صورتي که ساختار نظام بين­الملل را معطوف به قواعد توانايي­ها بدانيم نهضت­هاي اسلامي قواعد و هنجارها­ي موجود بين­المللي را به چالش مي­طلبند و بسياري از آنها را تبعيض­آميز و ناعادلانه مي­دانند. (ستوده آراني،1389،577) به­واقع جذابيت نظريه انتقادي مربوط به تأکيد خاصي برآن دسته از مفاهيم و مولفه­هاي نظري است که تا­کنون به دليل سلطه­ي واقع­گرايي به حاشيه رانده شده و يا فضاي لازم را به دليل شرايط محيطي جهت ورود به عرصه نظريه­پردازي نداشته­اند. (قاسمي،1386 :15)

4- وجه اشتراک و تمايز ديدگاه دين اسلام و نظريه انتقادي

مفروضات و اصول هستي شناختي ديدگاه انتقادي نسبت متفاوتي با اصول هستي شناسي اسلامي دارند که طبق آن واقعيت و سرشت انساني ماهيتي تاريخي و تغييرپذير ندارد به­ويژه ذات و فطرت انساني پديده­اي تاريخي و تغيير­پذير نيست، اگرچه انسان ممکن است از فطرات انساني و خدايي خود منحرف شود. همچنين براساس اصالت فرد و جامعه­، انسان تحت تأثير اجتماع و فرهنگ قرار گرفته و شخصيت او در جامعه شکل مي­گيرد. اما هر دو نظريه به نقد وضع موجود پرداخته و وضع مطلوبي را ترسيم مي­کنند که بشريت و جامعه انساني بايد به آن دست يابد. از اين­رو هر دو نظريه بر رهايي انسان از ساختارهاي سلطه و برابري و عدالت در چارچوب يک اجتماع سياسي و اخلاقي که فراتر از دولت_ ملت مي­رود، تأکيد مي­ورزند. اما معنا و مفهوم رهايي، چگونگي دستيابي به آن و هم چنين ماهيت اجتماع سياسي _ اخلاقي فرا­ملي در نظريه انتقادي و رويکرد اسلامي متفاوت است، رهايي در نظريه انتقادي به معناي آزادي و خودمختاري مطلق انسان است، ولي در اسلام به معناي رهايي از نفس و نفسانيت خداگونه شدن و رسيدن به تعالي و سعادت اين جهان و آن جهان است. (دهقاني فيروزآبادي، 1389 :124) دوم، هر دو رويکرد انتقادي و اسلامي بر نقش اخلاق در روابط بين­الملل تأکيد مي­ورزند. به­گونه­اي که نظريه انتقادي بر لزوم رعايت اخلاق هنجاري در روابط بين­الملل تأکيد مي­ورزد و برقراري عدالت، مساوات و به رسميت شناختن تنوع فرهنگي، تفاوت­هاي انساني و منافع بشري به جاي منافع ملي را ضروري مي­داند. ولي در اينجا نيز نظريه انتقادي از نظريه اسلامي روابط بين­الملل متمايز و متفاوت است. چون نظريه انتقادي براخلاق مسئوليت به معناي پذيرش عواقب و پيامدهاي رفتار انسان و دولت­ها در جامعه جهاني استوار است.(مشيرزاده،1385: 239-241 ) اما اسلام به اخلاق غايي که متضمن ادعاهاي حقيقت و ارزش­هاي مطلق و تغيير­ناپذير فرا­زماني­، فرامکاني و فرا­تاريخي است اعتقاد دارد.

سوم، نظريه انتقادي نيز مانند رويکرد اسلامي، عقلانيت را تنها محدود به عقلانيت ابزاري نمي­کند. افزون بر اين ، مهمترين عامل انحراف مدرنيته از آرمان­هاي روشنگري را غلبه و هژموني بلا­منازع عقل ابزاري مي­دانند. از اين­رو، بازيابي عقل ارتباطي و انتقادي را يک ضرورت اجتناب­ناپذير مي­داند. البته اگر چه اسلام نيز به تکثر عقلاني و عقلانيت­هاي غير­ابزاري اعتقاد دارد ولي اين دو را يکسان نيستند­. زيرا اسلام علاوه­بر عقل معاش به عقل معاد باور دارد که در نظريه انتقادي مور توجه قرار نمي­گيرد. در­مجموع معرفت­شناسي و روش­شناسي نظريه انتقادي ازچند جهت با معرفت­شناسي اسلامي متمايز است. اولاً مستلزم انکار معرفت و حياني است­، ثانياً­، امکان معرفت عيني را انکار مي­کند، ثالثاً نوعي نسبي­گرايي معرفتي را تصديق مي­کند، رابعاً وجود حقيقت مطلق را انکار مي­کند.(­دهقاني فيروزآبادي،1389 :126-125)

اصولاً گروهاي سلفي به­دنبال تعامل با نظام جهاني نبوده و مايل به چالش کشاندن آن مي­باشند. براي آنها تعامل با اين نظام به­معناي مشروعيت بخشيدن به نظام حاکم ملت_کشوري است. به­عنوان مثال در ميان لايه­هاي مختلف رهبران تندروي عرب، گرايش شديدي مشاهده مي­شود که نظام حاکم وستفالي مبتني برحاکميت ملت_کشورها را کاملاً غربي و مصنوع انساني و بنابراين غير­اسلامي مي­دانند (احتشامي،1389: 65) از نگاه رويکردهاي افراط­گراي اسلامي روابط بين­الملل ستيزشي و مناقشه­آميز است. تلاش دولت اسلامي براي دعوت افراد بشر به پذيرش دين اسلام با مخالفت و مقابله سردمداران دارالکفر مواجهه مي­شود. اين امر به مناقشه دائم و مستمر بين دارالاسلام و دارالکفر مي­انجامد که نهايتاً ممکن است به جنگ بين دوطرف بيانجامد. اين جنگ به دو صورت جهاد ابتدايي و جهاد دفاعي تحقق مي­يابد.(شبکه کُردي زبان رووداو، 2014)

5-چالش­ها و موانع ساختاري داخلي ريشه­هاي بحران در خاورميانه

باتوجه به رخدادهاي 11سپتامبر2001م و با پايان قرن بيستم و در امتداد آن در قرن بيست ويکم ما شاهد تنازع خشونت­آميز طولاني و متناوب بين نيروهاي افراط­گرايي چون القاعده و غرب و به­ويژه ايالات متحده هستيم. (احتشامي،1389: 72) با نگاه به گذشته، وقوع چند رخداد همچون عقب­نشيني بالاجبار نيروهاي شوروي سابق از افغانستان در سال 1989م و پايان جنگ سرد در سال 1990م و حملات 11سپتامبر 2001م و اخيراً ظهور و رشد فعاليت­هاي خشونت­آميز گروه­ دولت اسلامي عراق و شام (داعش) و جبهه­النصره و ساير گروه­هاي افراطي ديگر در برخي کشورهاي خاورميانه، موجب شد تا توجه جهاني نسبت به اسلام­گرايي افراطي (سلفي) به عنوان يک نيروي فرا­سرزميني معطوف شود. نيرويي که مي­تواند جريان عادي بين­المللي را مشوش سازد.

با اين وجود خيلي ساده­انگارانه است که شدت يافتن تنش­هاي بين­المللي را فقط و تنها حاصل ظهور گروه­هاي افراطي مسلمان در گردونه روابط اسلامي _غربي ببينيم. عوامل شکل­گيري بنيادگرايي در خاورميانه و آفريقا از دو بعد داخلي و بين­المللي قابل بررسي است. در بعد داخلي که مربوط به خود کشورهاي محل فعاليت اين گروه هاست، به عواملي همچون عدم ثبات و ضعف قدرت سياسي در کشورهاي منشأ افراط­گري، مورد دوم تنوع، تکثُر و منفک بودن هويت­هاي قومي- مذهبي، و همچنين بازخواني و تفسير اشتباه از آموزه­هاي ديني، نقش و تاثيرات قدرت­هاي فرامنطقه­اي و منطقه­ايي در حمايت از آنها و موارد ديگر مي­توان اشاره کرد. اما در بعد خارجي نيز راهبرد طرح خاورميانه بزرگ و نقش قدرت­هاي بزرگ در شکل­گيري گروه­هاي بينادگرا قابل تأمل است. راديکال­هاي اسلامي از آنجا که مباني نظام بين­الملل را پذيرفتني نمي­دانند آن را براساس بي­عدالتي و ظلم مي­بينند پيوسته آن را رد و انکار مي­کنند­. از اين­رو با فراهم آوردن همه ابزارها براي به چالش کشيدن اين نظام تلاش مي­کنند که پايه­هاي نظام بين­الملل را تضعيف کرده و سرانجام آن را از بين ببرند. تقسيم جهان به دارالااسلام و دارالحرب را مي­توان از مباني اين گونه انديشه­ها دانست که در افراط­گرايي اسلامي ريشه­اي بنيادين دارد.

تمامي اين موارد را در بعد نظري هم مي­توان بررسي کرد وآن را در چارچوب تقابل نظريه­هاي واقع­گرايي قدر­ت­هاي بزرگ از وقتي که با طرح خاورميانه بزرگ در صدد اصلاحات ظاهري براي دمکراسي قدم پيش گذاشته­، اگر چه اين طرح را در قالب گفتما­ن آرمان­گرايي ارائه دادند، اما همچنان بر پيش­برد منافع واقعي خود اصرار مي­ورزيدند. در مقابل افراط­گرايان، با برداشت­هاي انتقادي از تمام مسائل داخلي و بين­المللي در صدد تغيير به روش خشونت­آميز اقدام کرده و مي­کنند که نمونه بارز آن را مي­توان در ظهور و فعاليت­هاي گروه دولت اسلامي عراق و شام ( داعش) و جبهه­النصره و ساير گروه­هاي تندرو ديگر در منطقه خاورميانه و جهان اسلام دانست. در اينجا به عوامل داخلي و سپس به عوامل خارجي ريشه­هاي بحران در خاورميانه و جهان اسلام و تشديد افراط­گرايي در منطقه به تقصيل خواهيم پرداخت.

1-5- عدم ثبات و ضعف قدرت سياسي در کشورهاي منشأ افراط­گري

وجه اشتراک کشورهاي که آلوده فعاليت گروه­هاي افراطي هستند، عدم ثبات، ضعف قدرت سياسي و انحصار اقتدارگرايي است که باعث پيدايش و رشد افراط­گرايي در اين مناطق شده­ است. عمده اين کشورها سال­هاست که با بحران مشروعيت و ثبات سياسي روبه­رو بوده­اند و اين خود زمينه مناسبي را براي شکل­گيري و فعاليت گروه­هاي بنيادگرا فراهم مي­کند.

پس از فروپاشي امپراطوري عثماني و کسب استقلال ملت­هاي عربي، رژيم­هاي سياسي گوناگوني برخاورميانه عربي حاکم شدند پادشاهي­هاي خانداني و شبه مشروطه جمهوري­هاي مادام­العمر مبتني بر کودتاي نظامي افسران آزاد و رژيم­هاي تک حزبي اقتدار­گرا به سه گونه اصلي دولت در اين منطقه تبديل گرديده و سنت­گرايي قبيله­ايي، ناسيوناليسم عربي و سوسياليسم و اخيراً نو ليبراليسم گفتمان­هاي حاکم بر عرصه سياست و اقتصاد اين کشور­ها در چند دهه اخير بوده است. با وجود تفاوت­هاي ساخت و گفتمان­هاي سياسي­، وجه مشترک اين دولت­ها نوسازي اقتدار­گرايانه و حاکميت­هاي مبتني بر سلطه قبيله، حزب و اليگارشي نظامي مي­باشد.(جوانپور وديگران،1390 :80 ) بر اين مبنا سنت وستفالي مبناي تأسيس دولت_ ملت و شکل­گيري دولت­هاي ملي خاورميانه نبوده و نظام­هاي پادشاهي، با تمايلات قبيله­ايي و عشيره­اي قرن­ها منطق سياست و حکومت در اين منطقه بوده است.(مارتين ،1383: 141 ) اقتدارگرايي به هنجاري عملي در سياست کشورهاي عربي تبديل شد که حتي با ورود اين حوزه تمدني به فضاي ناسيوناليسم (پس از فروپاشي امپراطوري عثماني) ترک نشده و به­صورت نظام­هاي ملي اقتدار­گرا نمايان شد. (افتخاري،1391 :52 ) پس همانطور که اشاره شد، فقدان ثبات و تساهل سياسي ، انحصارگراي سياسي و اقتدارگرايي بروکراتيک، بافت سنتي و قومي فرسودگي و عدم گردش نخبگان است که باعث پيدايش و رشد افراط­گرايي در اين مناطق شده­ است. اکثريت اين کشورها سال­هاست که با بحران مشروعيت و ثبات سياسي روبه­رو بوده­اند و اين خود زمينه مناسبي را براي شکل­گيري و فعاليت گروه­هاي بنيادگرا فراهم مي­کند.

2-5- تنوع، تکثُر و منفک بودن هويت­هاي قومي- مذهبي

در کليه کشورهايي که افراط­گرايي زمينه رشد و فعاليت را پيدا کرده است، شاهد نوعي تنوع قوميتي و مذهبي هستيم. البته ذکر اين نکته نيز ضروري است که تنوع قوميتي و مذهبي خود به تنهايي نمي­تواند عاملي براي ظهور بنيادگرايي در نظر گرفته شود، بلکه اين عامل در کنار عوامل ديگري همچون فقر و توسعه نيافتگي اقتصادي و فرهگي، زمينه را براي رشد اين گروه­ها ايجاد کرده است. به­طور مسلم آنچه که کشورهاي عربي منطقه شمال آفريقا را به سمت افراط­گرايي سوق داد، مجموعه­اي از عوامل در برگيرنده اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي مختلفي است. به نظر برخي تحليل­گران، زنگ چنين حرکت­هايي از سال­هاي قبل در خاورميانه به صدا در آمده بود، افزايش ميزان بيکاري و تورم ،گسترش حاشيه نشيني و فساد گسترده اقتصادي در کنار ساختار اجتماعي ناپايدار و درهم­تنيده، بافت سنتي و قومي، مناسبات قومي_ عشيره­اي تبعيض­آميز، تصميم­گيري شخصي، استيلاي فرهنگ قبيله­اي و پاتريمونياليستي حاکم بر مردم خاورميانه و همچنين پذيرش اصل شيخوخيت و گرايشات کاريزماتيک که با آمريت همراه است، از ويژگي­هاي بارز اين کشورها بود که بستر و زمينه خشونت­گرايي را در منطقه خاورميانه فراهم آورده است.

3-5- بازخواني و تفسير اشتباه از آموزه­هاي ديني

يکي از مهمترين عوامل گسترش بنيادگرايي در خاورميانه و آفريقا را مي­توان برداشت نادرست اين گروه­ها از آموزه­هاي ديني دانست. رهبران فکري اين گروه­ها با استدلال نادرست سعي در بازگشت به مباني اصيل و اوليه اسلامي دارند، با مظاهر مدرنيته که اصولاً با مباني ديني تضادي ندارد، نيز مقابله مي­کنند. مخالفت با تحصيل زنان، تبعيض جنسيتي و اعتقاد غلط به تعلق زنان به حوزه­ي خصوصي و حريم خانه و خانواده و همچنين ضديت با پيروان ديگر مذاهب اسلامي و ساير اديان نمونه­هاي آشکار از تفسير نادرست آموزه­هاي ديني است.(سايت کُردي mediakan، 2013) افراط­گرايي ديني از ريشه­هاي برتري­طلبي ديني در برخي گرايش­هاي ديني سرچشمه گرفته که به طرد و تکفير ديگران پرداخته و آنها را که غير از خود باشند، مستحق مرگ ونابودي تلقي مي­کنند. البته قرائت­هاي تند­روانه ديني و به عبارت ديگر تفسير خشونت­آميز از دين تنها مختص به قرائت­هاي موجود از دين اسلام نيست­. نخست برخي از اين قرائت­ها را مي­توان از پيروان دين يهود پيدا کرد. برخي از يهوديان تندرو که به جديت قائل به افضليت قوم يهود بر ديگر قوم­ها هستند، از دين يهود تفسير­هاي متعصبانه، خشک و خشونت باري را ارائه کردند. اين رخداد در مسيحيت نيز روي داد. تفسير­هاي ارتدوکسي و تندروانه از مسيحيت در يهود از يک­سو و در برابر مسلمانان از سوي ديگر موجب گرايش­هاي بسيار تندي در مسيحيت گرديدکه نمود جدي آن را مي­توان در جنگ­هاي صليبي عليه مسلمانان در جلوه نوين آن در اعلام جنگ صليبي نوين از سوي بوش رييس جمهور آمريکا پس از 11 سپتامبر2001م مشاهده کرد.(کلهر،1389: 600)

درنتيجه مي­توان گفت نوعي خشونت­گرايي ديني با صبغه غلبه بر ديگران به جهت پذيرفتن انديشه ديني توسط آنها سابقه­اي ديرينه دارد و ادياني چون مسيحيت نيزآکنده از اين رهيافت­ها و رويکردها هستند، اما در اسلام قرائت­هاي تندروانه از افرادي چون ابن­تيميه آغاز مي­شود. گرايش ابن­تيميه به تحميل اسلام به ديگران و از بين بردن هر آن کس که غير از او مي­انديشيده است در آثار و نوشته هايش به خوبي پيداست و از اين­رو جهاد براي او بر هر امر ديگري مقدم است.(همان ص601-602)

اعتقاد به جهاد و باور به اين که جهاد يک وظيفه ديني و الهي است در ميان مسلمانان ريشه به قدمت خود اسلام دارد هر چند بايد که تفسيرهاي متفاوتي از جهاد وجود دارد و هريک از فرقه­هاي درون دين اسلام جهاد را به گونه خاصي تفسير مي­کنند، اما در ميان دو گروه اصلي مسلمانان يعني شيعيان و سني­ها، جهاد جايگاه ويژه­اي دارد، با اين وصف مي­توان سه ديدگاه کلي را در اين باب مطرح کرد: نخست تعريف راديکال از جهاد است که آن را تنها يک منازعه نظامي و فيزيکي بين مسلمانان و کفار مي­داند. دوم تعريف محافظه کارانه از جهاد است که مطابق آن جهاد نوعي نزاع عليه کفر و کفار به طورکلي است. اين نوع نزاع ضرورتاً، نزاعي نظامي نيست و مي­تواند تجليات گوناگوني داشته باشد در ميان آنها دعوت نيز مي­تواند باشد،_يک تعريف معتدلتر و تا اندازه­اي يک تعريف اسرار آميز و صوفي­گرا_ که مبتني برتحليل زبان شناسانه از واژه جهاد (تلاش کردن) است تا آن را از مدلول نظامي­اش متمايز کند. مطابق اين ديدگاه تعريف جهاد، تلاش فردي يک مسلمان براي نظام بخشيدن به روح و نفس اوست.(Bar,200:7)

بديهي است که تعريف راديکال از جهاد موجب گرديده است که اسلام در نظام بين­الملل چهره­اي خشونت بار به خود گرفته و دست­کم ديگر تجليلات مهرورزانه اسلام را تحت شعاع خود قرار دهد. ديگر ديدگاه­ها نيز به انحاء گوناگون انتقاداتي را به ديدگاه تندروانه وراديکاليسم وارد کرده­اند، ولي از آنجا که نسل جوان پيوسته با انرژي متراکم و احساسات هيجاني با مسائل برخورد مي­کنند، ديدگاه راديکال از جهاد توانسته جمعي از جمعيت جوانان جهان اسلام و حتي کل جهان را متوجه خود نمايد نظير آنچه که در مورد گروه دولت اسلامي عراق و شام موسوم به (داعش) در منطقه خاورميانه اتفاق افتاده و ميفتد که بايد نسبت به هسته­هاي خاموش اين گروه در بين جوانان هيجاني هوشيار بود.(سايت کُردي،.knewsdaily، 2014 )

4-5- نقش و تاثيرات قدرت­هاي فرامنطقه­اي و منطقه­ايي

اگرچه گروه­هاي بنيادگرا نقش قدرت­هاي خارجي و استعماري را در شکل­گيري و فعاليت خود انکار مي­کنند، اما شواهدي در دست است که نشان مي­دهد، برخي قدرت­هاي خارجي به لحاظ مالي و تسليحاتي اين گروه­ها را مورد حمايت خود قرار داده­اند. مثلاً: نقش آمريکا در فروش سلاح به گروه­ تندرو دولت اسلامي عراق و شام(داعش) و يا خريد نفت به قيمتي پايين­تر از اين گروه در خاورميانه که از منابع اصلي در­آمد­زايي براي اين کشور است را کسي نمي­تواند انکار کند، از اين بارزتر، نقش عربستان به عنوان يک قدر ت منطقه­ايي در پيدايش و تقويت افراط­گرايي قابل تأمل است. براي مثال در تلاش جهاني براي يافتن علل تروريسم "دور گلد" به­عنوان سفير پيشين اسرائيل در سازمان ملل متحد و کارشناس استراتژي خاورميانه پرده از نقش عربستان سعودي، يکي از همراهان نزديک ايالات متحده آمريکا در حمايت از تروريسم بر مي­دارد. دکتر گلد در کتاب "قلمرو نفت : چگونه عربستان از ترويسم جهاني حمايت مي­کند ؟"با استفاده از مدارک منتشر نشده خود ثابت مي­کند که ارتباطاتي بين موج کنوني تروريسم و ايدئولوژي تنفر که در مساجد و مدارس عربستان سعودي تدريس مي­شود وجود دارد­. او معتقد است دولت سعودي شديداً تحت تأثير يک فرقه ساختگي به نام وهابيت قرار دارد و همين امر سبب شده تا به حمايت از تروريسم درخاورميانه، اروپا، ايالات متحده و سراسر جهان بپردازد، گلد مي­کوشد ثابت کند که عمليات تروريستي 11 سپتامبر تنها يک نمونه غم­انگيز از گسترش تروريسمي است که در عربستان سعودي متولد و پرورش يافته و مجريان آن به راحتي در جامعه بين­المللي آزاد و رها زندگي مي­کنند. او معتقد است يک مجموعه وسيع نظامي و مالي به همراه يک ايدئولوژي محرک، موج جديد تروريسم را به وجود آورده و افراد را ترغيب مي­کند، تا جان خود را قرباني اهداف تروريستي کرده و به عمليات انتحاري دست بزنند. نويسنده معتقد است دستور العمل اين اقدامات در عربستان سعودي و تحت نظارت فرقه­اي به نام وهابيت تدوين شده و سپس توسط پيروان آن اجرا مي­شود. او در ادامه مباحث خود به اين موضوع مي­پردازد که چگونه روحانيون آنها از حملات 11سپتامبر آزادانه در تأليفات خود حمايت مي­کنند. (دور گلد،2004: 39-40) به واقع قدرت­هاي بزرگ با ايجاد بستر و حمايت از افراط­گرايي مذهبي در خاورميانه در صدد پايين آوردن خطرات و ايجاد امنيت در غرب هستند و با دامن زدن به اين بحران توجه جامعه جهاني و افکار عمومي به چالش­هاي داخلي براي تامين امنيت جلب مي­شود، به­عبارت ديگر قدرت­هاي بزرگ با به وجودآوردن ابزار فشار بر روي برخي قدرت­هاي ضعيف­تر جهت منافع قدرت­هاي ديگر نقش­آفريني مي­کنند، نمونه موردي مي­توان تحريک ترکيه از سوي آمريکا جهت فشار ترکيه بر اقليم کُردستان عراق و سوريه را مثال زد. پس نقش قدرت­هاي بزرگ در کنار قدرت­هاي منطقه­ايي به نوبه خود يکي از عوامل تاثيرگذار داخلي در ظهور و رشد افراط­گرايي در خاورميانه مي­باشد.

6- راهبرد طرح خاورميانه بزرگ، علل خارجي ريشه­هاي بحران در منطقه

آمريکا ساختار­هاي داخلي کشور­هاي منطقه را خاستگاه تهديد عليه امنيت ملي خود و امنيت بين­المللي تلقي مي­کند، در­واقع هدف اين کشور تحت تأثير قرار دادن و کنترل ساختارهاي داخلي کشور­هاي خاورميانه است و اين مهم را از طريق تغيير ايده­ها و انديشه­ها به انجام مي­رساند. براين اساس آمريکا عرصه گسترده­اي از مهندسي اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي را در دولت­ها دنبال مي­کند، اين در حالي است که کشورهاي منطقه، نقاط ضعف و آسيب­پذيري­هاي ساختاري عمده­اي دارند که آنها را مستعد بي­ثباتي مي­کند­. باوقوع حادثه 11سپتامبر، آمريکا ايجاد اصلاحات در کشورهاي خاورميانه را سر لوحه برنامه خود در قالب طرح خاورميانه بزرگ قرار داد، اين طرح طي سال 2002م و در قالب رويکردي به ظاهر اجتماعي، اما به به شدّت سياسي امنيتي در دستور کار سياست خارجي آمريکا قرار گرفت. (احتشامي،1389 :74)

از نظر سياستمداران آمريکايي ساختار سياسي موجود در کشورهاي خاورميانه و شمال آفريقا علاوه بربه­وجود آوردن چالش­هاي فرهنگي- ايدئولوژيکي و همچنين سياسي از جمله اسلام­گرايي، موجد شرايط اقتصادي نابسامان نيز شده است که هيچ­گونه نسبتي با اقتصاد آزاد ندارد، ضمن اينکه نظام­هاي سياسي منطقه خود منبع فساد اقتصادي نيز محسوب مي­شوند، بنابراين ساماندهي به اوضاع اقتصادي و ارتقا سطح رفاه عمومي نيز در کنار ثبات سياسي مورد توجه سياستمداران آمريکايي قرار دارد، چرا که از اين ديدگاه، نارضايتي مردم منطقه از وضعيت اقتصادي جوامع خود، يکي از دلايل مخالفت باآمريکا است.(سليماني پورلک،1390 :242 )

آمريکا در پي حملات 11 سپتامبر، خاورميانه را يکي از مراکز اصلي تهديد عليه منافع خود تلقي نمود وآن را به عنوان محل رشد و گسترش بنيادگرايي در کانون حملات تهاجمي اصلاحات قرار داد. از نگاه تصميم گيرندگان کاخ سفيد، ويژگي­هاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي خاورميانه، دشمني عليه آمريکا و منافع جهاني آن را تداوم مي­بخشد و تهديد عليه منافع جهاني اين کشور را در پي دارد و لذا تغيير در اين ويژگي­ها مي­تواند زمينه­هاي تهديدات مورد نظر آمريکا را از ميان برداشته و يا کاهش دهد.(پوراحمدي:324 ) طرح خاورميانه بزرگ براي نخستين بار در دسامبر 2002م توسط کالين پاول مطرح گرديد و به طور همزمان تأسيس بنياد «آمريکن اينتر پرايز» را اعلام کرد که «ديک چني» از شناخته­شده­ترين چهره­هاي وابسته به آن است. اين مؤسسه در واشنگتن دي­سي داير شد و زير لواي نام­هايي چون گسترش دموکراسي و آزادي اقدام به ارائه­ي انگاره­ها و دستور کارها مي­نمايد و در زمان حکومت جورج دبليو بوش نيمي از پرسنل عالي­رتبه دولت بوش با اين بنياد همکاري مي­کردند. کساني چون مايکل لدين، ريچارد پرل، جيمز وولسي و بسياري ديگر از سياست گذاران آمريکايي در اين بنياد فعاليت کرده و سياست­هاي خاورميانه­اي دولت محافظه­کار آمريکا را طرح­ريزي مي­کردند. همين تيم پروژه­ي «طرح براي يک قرن جديد آمريکايي» را براي دولت بوش تنظيم کرد و در بعد رسانه­اي شبکه­ها و مجلاتي چون فاکس نيوز، نشنال رويو، نيو پابليک، ويکلي استاندارد و چندين هفته­نامه و فصل­نامه و مؤسسه تحقيقاتي ديگر در مدار فکري آن قرار گرفته­اند. در اين حلقه فکري کساني چون لئواشتراوس (فيلسوف سياسي يهودي_آلماني) با همکاري هانا آرنت در دانشگاه شيکاگو قرار دارند و از نظر فلسفه سياسي نئوکانت­هاي آمريکايي را تقويت مي­کنند. انديشه اشتراوس براين پايه فکري بنا نهاده شده است، که دموکراسي غربي با الهام از انديشه­هاي يوناني و تقسيم گيتي به «خير و شر» نجات­دهنده جهان مي­باشد­. بنابر­اين يا بايد دموکراسي غرب بر جهان غلبه کند و يا جهان در حالت بي­روحي و بربريت باقي خواهند ماند، بنابر­اين دمو­کراسي غربي حتي اگر لازم باشد بايد به زور اسلحه در کشور­هاي جهان حاکميت يابد.(همان:245)

پس از 11سپتامبر دولت بوش خود را متعهد براي حمايت از حقوق فردي يا به قول دولت بوش، کرامت انساني مي­دانست که آشکارا در سخنراني ساليانه بوش در ژانويه 2002م و همچنين در سند سپتامبر 2002م مربوط به راهبرد امنيت ملي آمريکا به چشم مي­خورد. نگرشي در نو­محافظه­کاران وجود دارد که گسترش دموکراسي موجب کاهش رشد افراط­گرايي اسلامي و تروريسم مي­شود. آنها معتقدند بنياد­گرايان اسلامي به دليل آنکه در جوامع استبدادي خود نتوانسته­اند به خواسته­هاي مدني خود دست يابند به سمت فعاليت­هاي تروريستي روي آورده­اند­ و دموکراتيک کردن جوامع آنها مي­تواند فعاليت­هاي تروريستي که تهديدي براي امنيت آمريکا محسوب مي­شود را کاهش دهد و باعث کاهش تضاد و دشمني آنها با آمريکا و نزديکي بيشتر با ارزش­هاي آمريکايي شود.(اردلان ،1391 :88 )

اظهارات جورج بوش در سخنراني سالانه ژانويه سال ۲۰۰۴م در کنگره آمريکا، مبين همين ارتباط ميان مبارزه با تروريسم و دموکراتيزه کردن خاورميانه است، وي تاکيد کرد: «تا زماني که خاورميانه، منطقه‌اى استبدادزده و مملو از خشم ونا­اميدي ­باشد، همچنان به پرورش مردان و جنبش‌هايي خواهد پرداخت که­ امنيت آمريکا و دوستان ما را تهديد مي­کنند. به همين علت است که آمريکا راهبرد ترويج آزادى در خاورميانه بزرگ را دنبال مي‌کند. (ميرترابي،1387: 50)

خاورميانه بزرگ شامل مجموعه کشورهايي با يک پيوستگي جغرافيايي است، که اسلام وجه مشترک آنهاست. خاورميانه بزرگ از ديدگاه آمريکا پنج زير مجموعه دارد:

1 . غرب مديترانه (الجزاير، ليبي، موريتاني، مراکش وتونس) ،

2 . شرق مديترانه ( قبرس، مصر، رژيم اشغالگر، اردن، لبنان، سوريه و ترکيه) ،

3 . خليج فارس(دولتهاي شوراي همکاري خليج فارس، ايران، عراق ويمن) ،

4 . جنوب آسيا (افغانستان و پاکستان) ،

5 .آسياي مرکزي و قفقاز ( ازبکستان، قزاقستان، ترکمنستان، قرقيزستان، تاجيکستان، آذربايجان، گرجستان و ارمنستان).

درواقع جهان اسلام در طرح خاورميانه بزرگ خلاصه شده است.(سيمبر و ديگران، 1390 :8 ) طرح خاورميانه بزرگ نه يک طرح مستقل بلکه بخشي از راهبرد کلان امنيت ملي ايالات متحده آمريکا براي استقرار يک نظم ليبراليستي بين­المللي در منطقه خاورميانه و استمرار آن در سطح جهاني است.(واعظي،1388 :712 ) باتوجه به ابعاد اهميت منطقه خاورميانه، آمريکا تلاش مي­نمايد طرح­هاي استراتژيک خود را در منطقه از جهان باز­تعريف و به مورد اجرا گذارد، طرح خاورميانه بزرگ در اين چارچوب شکل گرفت. باوقوع حادثه 11 سپتامبر،کاخ سفيد باهدف تغيير در حاکمان سنتي خاورميانه و هويت­سازي جديد وارد عمل شد در­واقع، آمريکا در اين مقطع خود را در جهاني به ناگهان خطرناک­تر شده احساس کرد، درنتيجه پيگيري طرح خاورميانه بزرگ با هدف اصلاحات سياسي _اجتماعي و دموکراسي­سازي در منطقه مورد توجه جدي ايالات متحده قرار گرفت.گزارش­هاي سال هاي 2002 و2003م توسعه انساني جهان عرب نتيجه مي­گيرند که بر­اساس تحقيقات انجام شده اين منطقه از کسري آزادي، اشتغال، توانمندي سياسي، اقتصادي و اجتماعي زنان رنج مي­برد. هدف طرح خاورميانه بزرگ، از بين بردن اين عوامل اعلام شده بود. پس از 11 سپتامبر اهداف دراز مدت امنيتي و اقتصادي ايالات متحده در خاورميانه منجر به اشغال افغانستان و عراق گرديد به­رغم مشکلات جدي آمريکا در عراق و افغانستان عملياتي شدن طرح خاورميانه بزرگ کماکان در دستور کار آمريکا قرار داشت و پيگيري مي­شد درعين­حال عدم اشراف و توجه طراحان سياست خاورميانه بزرگ به عوامل جامعه شناختي در منطقه تأثيرات شگرفي را برسرنوشت طرح مزبور برجاي گذاشت.(متقي و ديگران،1390:1390)

هر چند آمريکا برآن بود که در طرح خاورميانه بزرگ خود مشوق جريان دمکراسي در خاورميانه است. اما از آنجا که يکي از اهداف اين طرح مبارزه با جريانات بنياد­گرايي اسلامي است موضع آمريکا قابل ترديد و بدبينانه به نظر مي­رسيد­. گذشته از آن، دولت­هاي اقتدار­گراي منطقه هميشه باتوجه به حساسيت آمريکا و کشورهاي اروپايي به مسأله بنياد­گرايي اسلامي، با مرتبط ساختن اين جريان با تروريسم و مبارزه با غرب، مانع مشارکت گروه­هاي اسلامي ميانه­رو و به تعبيري اسلام­گرايان ليبرال در فرآيند سياسي و مشارکت پارلماني شده است. از سوي ديگر، طرح­هاي هر از چندگاه ايالات متحده براي گسترش دموکراسي و توسعه اقتصادي در خاورميانه نيز جنبه­هاي امنيتي داشته و هدف آن مقابله با چالش­هاي امنيتي مخالف غرب و آمريکا هم چون کمونيسم يا راديکاليسم بنيادگرايانه گروه­هايي چون القاعده و نظاير آن بوده است. با مهار اين چالش­ها نيز، طرح­هاي جانبي همچون اتحاد براي پيشرفت جان­اف کندي و يا طرح خاورميانه بزرگ جورج بوش براي پيش­برد دموکراسي و توسعه اقتصادي به­تدريج در برابر فشار دولت­هاي اقتدار­گراي متحد غرب به فراموشي سپرده مي­­شده است.(احمدي،1391 :266-265 )

در مجموع شرايط داخلي کشورهاي منطقه، مقامات آمريکايي را به اين نتيجه رسانده است که تنها راه حل ايجاد تغييرات بنيادين در ساختار سياسي_ فرهنگي اين کشور­ها است، چرا که از اين ديدگاه ماهيت خاص نظام­هاي سياسي حاکم و ساختار اقتصادي مبتني برآن به گسترش سطح آسيب­پذيري جوامع منطقه منجر شده است، به گونه­اي که حاضر هستند تغييرات برون­زا را نيز بپذيرند، بر­اساس چنين رويکردي نسبت به ساختار سياسي منطقه است که نخبگان اجرايي آمريکا با قرار دادن دولت­هاي منطقه در برابر ملت­هاي منطقه و تفکيک قائل شدن ميان آنها سياست خود را در جهت حمايت از مردم منطقه در برابر نظام­هاي سياسي مستبد تبيين مي­کنند­.(سليماني پورلک،1390 :242 )

از نگاه تصميم­سازان کاخ سفيد، از آنجايي­که توسعه نيافتگي، عقب­ماندگي و وابستگي اقتصادي بارزترين ويژگي جوامع و کشورهاي خاورميانه مي­باشد، هنگامي که فقر، محروميت و اختلاف طبقاتي ناشي از توسعه نيافتگي اقتصادي در ساختار سياسي آن جوامع با ايدئولوژي اصول­گرا همراه مي­شوند، زمينه رشد تروريسم را فراهم مي­کنند و بدين ترتيب زمينه­هاي تهديد عليه منافع استراتژيک آمريکا و غرب ليبرال دمکراسي شکل مي­گيرد. لذا يکي ديگر از ابعاد طرح خاورميانه بزرگ، ايجاد تحول و تغيير و توجه به اقتصاد کشورهاي منطقه مي­باشد، تا علاوه بر رفع تهديد، آن را در نظام اقتصاد جهاني ادغام کرده و همراه نمايد. در راستاي بعد اقتصادي طرح خاورميانه بزرگ، سرمايه­گذاري خارجي جهت رشد اقتصادي از طريق اعطاي وام به طرح­ها و پروژه­هاي کوچک، تأسيس صندوق پول و بانک توسعه خاورميانه بزرگ، اصلاح سيستم مالي به وسيله کاهش سلطه دولت برخدمات پولي و مالي، رفع موانع موجود در راه تعاملات پولي بين کشوري، نوسازي خدمات بانکي، ارايه بهبود و گسترش ابزارهاي لازم براي حمايت از اقتصاد بازار، تأسيس ساختارهاي سازمان­يافته جهت حمايت از خدمات پولي، توسعه و تقويت اصلاحات اقتصادي پيش­بيني شده در طرح خاورميانه بزرگ، ادغام اين منطقه در اقتصاد جهاني را دنبال مي­کند. يقيناً قطب اين ادغام اسراييل خواهد بود،که بدين ترتيب امنيت، توسعه و منافع اين کشور تضمين و بدين لحاظ استراتژي خاورميانه­اي آمريکا مبني برمرکزيت منافع اسراييل در سياست خارجي آمريکا محقق مي­گردد.(پوراحمدي،1386 :366)

طرح خاورميانه بزرگ که بخشي از راهبرد پيشگيرانه امنيت ملي آمريکا براي مقابله با تهديدات نامتقارن و به­ويژه مبارزه عليه تروريسم محسوب مي­گردد، در راستاي اهداف استراتژيک آمريکا و به­ويژه از طريق تلاش در جهت ادغام منطقه خاورميانه در نظام سياسي اقتصادي جهاني دنبال مي­شود. در کل طرح خاورميانه بزرگ در چارچوب يک 5 ضلعي قابل تشريح و تفکيک است :1.دولت­سازي،2. نخبه­سازي، 3. اقتصاد­سازي، 4.فرهنگ­سازي، 5.مذهب­سازي. (واعظي،1388 :712 )

به توصيه سازمان­هاي بين­المللي، اصلاحات ساختاري در دهه 90 آغاز و پس از 11 سپتامبر بدون وجود شرايط مناسب سياسي و اجتماعي و در غيبت تشکل­هاي سياسي و اجتماعي به يکي از ابعاد اساسي طرح خاورميانه بزرگ شد. اصلاحات ساختاري سطحي و تداوم رژيم­هاي اقتداري به همراه نوسانات سياست­گذاري دولت­ها ميان تثبيت و آزاد­ي­سازي اقتصادي، ساختار توليد را در اين کشورها با بحران و فروپاشي رو­به­رو ساخته است­. نتيجه اين فرآيند شکست اصلاحات و گسترش فساد بود، زيرا اصلاحات ساختاري و خصوصي­سازي توليد و اشتغال را درکشور­هاي خاورميانه افزايش نداد.( شکوه،1391 :23 ) سرانجام اين مسئله با مخالفت کشور­هاي عربي و عدم استقبال کشورهاي کشورهاي اروپايي تعديل گرديد و در ژوئن 2004م با نام جديد (طرح خاورميانه گسترده­تر و شمال آفريقا )در نشست گروه "8 در­سي آيلند" به تصويب رسيد. اين طرح مدعي بسط و نشر دمو کراسي و آزادي در خاورميانه و شمال آفريقا بود .(واعظي ،1388 :714 ) آمريکا پس از اين طرح نيز همواره مي­کوشد تا اجماعي را در نظام بين­الملل به­وجود آورد ولي خود بدون آن اجماع اقدام به لشکرکشي­هاي وسيع به خاورميانه و افغانستان مي­کند و از يک­سو به فلج کردن عملياتي افراط­گرايي و حرکت­هاي راديکاليزم مي­پردازد و از سوي ديگر نظام بين الملل را در برابر اين نوع حرکت قرار مي­دهد اما همان­طور که پيداست نمي­توان نظام بين الملل را در اين رويارويي کامياب دانست. تنوع درگيري­ها ، گوناگوني اشکال بروز و ظهور افراط­گرايي وجود بسترهاي مناسب براي رشد حرکت­هاي راديکال­، وجود ظلم و تبعيض در برخوردهاي نظام بين­الملل به پشتيباني آمريکا­، ناتو، و... ناکارآمد بودن ساختارهاي سازمان­هاي بين­المللي و بسياري ديگر از اين دست عوامل رويارويي طولاني و پيوسته نظام بين­الملل را با افراط­گرايي درآينده نشان مي­دهد و با ترديد مي­توان نسبت به موفقيت قدرت­هاي بزرگ در برخورد با مديريت افراط­گراي اسلامي داوري کرد، چرا که اين جريان­ها همچنان با رويکرد انتقادي به نظام بين­الملل مي­نگرند و قدرت­هاي بزرگ نيز همچنان به دنبال منافع واقعي خود هستند.

7- نتيجه­گيري

فعاليت گروه­هاي بنيادگرا را نمي­توان صرفاً براساس عوامل مذهبي تبيين کرد. کل جريان اسلام­گراي سياسي آن­گونه که از نام آن نيز مشخص است يک جريان سياسي است. گفتمان صرف مذهبي نمي­تواند تبييني مناسب از جريان اسلامگراي سياسي، بنيادگرايي اسلام و جهادگرايي معاصر و تحولات آن ها ارائه دهد؛ اما به هرحال واضح است که جريان بنيادگرا از عناصر مذهبي براي توجيه اقدامات خود سود مي­برند. پديده­هاي اسلام­گرايي و يا بنيادگرايي ذاتاً خشونت­طلب نيستند و عواملي نظير سياست­هاي قدرت­هاي منطقه­اي و فرامنطقه­اي در خاورميانه و مداخلات نظامي آنها در گرايش اين گروه­ها به سوي خشونت تأثيرگذار بوده است.

تحولات متناقض و سريع همچون عملکرد رژيم­هاي پس از استعمار و مسائل مربوط به نظم جهاني و تحولات اخير خاورميانه، که به نوبه خود بر جوامع اسلامي تأثيرگذار بوده است، باعث گرديد تا ديدگاه بسيار بدبينانه­اي نسبت به دنياي غرب و نظم حاکم بين­المللي در ذهن جريان­هاي افراط­گرا شکل بگيرد. همانطور که مي­دانيم محور دستور سياسي اسلام براي گروه­هاي افراط­گرا ساده و روشن است، يعني بازگشت به صدر اسلام، اما وقتي مي­کوشند که چنين امري را محقق سازند، در تقابل با نظام دولتي حاکم قرار مي­گيرند که پس ازآن با ساختارهاي مستقر و نظم حاکم بين­المللي که قدرت­هاي بزرگ در سدد حفظ آن هستند، در تضاد مي­افتند، که در چارچوب نظري اين نوشتار سعي در اثبات اين مسئله داشتيم. به عبارت ديگر اسلام­افراطي، تفکرات و سلطه فرهنگي غربي را در مورد نظام حاکم وستفالي ملت_کشورها قبول ندارد­ و مخالف اين موضوع است که فرهنگ بايد مورد تقليد قرار گيرد، آنچه پس از رخدادهاي 11 سپتامبر قابل مشاهده است، اين امر مهم است که هر دوطرف قسم خورده­اند که راه خود را تا پيروزي کامل ادامه دهند و اين چشم­انداز مصالحه، بين غرب يکپارچه، به سرکردگي آمريکا و افراط­گرايان را مبهم و تاريک مي­کند. درواقع طرح خاورميانه بزرگ که آن را به عنوان عوامل اصلي خارجي در ظهور افراط­گرايي در خاورميانه توضيح داديم، بخشي از راهبرد پيشگيرانه امنيت ملي آمريکا براي مقابله با تهديدات نامتقارن و به­ويژه مبارزه عليه تروريسم محسوب مي­گردد، در راستاي اهداف استراتژيک آمريکا و به­ويژه از طريق تلاش در جهت ادغام منطقه خاورميانه در نظام سياسي اقتصادي جهاني دنبال مي­شود. در اين نوشتار ضمن واکاوي تفاوت و شباهت­هاي ديدگاه اسلام­ و افراطيون با کاربرد رويکردهاي " واقع­گرايي و انتقادي "، عوامل داخلي و خارجي ظهور افراط­گرايي در خاورميانه را بررسي کرديم، و سعي در اثبات اين مسئله داشتيم که جنبش­هاي سلفيت­ و بنياد­گراي اسلامي است که مروج آراء و عقايد جديد نمي­باشد، بلکه با تکيه بر ادبيات فقهي و کلامي، انديشه­هاي کهن موجود را به دلخواه بازخواني و به صورتي نو با کاربردي خشونت­آميز باز­تعريف و تفسير مي­کنند. همين جنبش­هاي افراطي در نظام بين­الملل به­عنوان نيروهايي که در گذشته به حاشيه رانده شده­اند، با طرح ايده و ارزش­هاي نوين در پي ايجاد تغيير در ساختار و فرآيند­هاي بين­المللي، در صدد يافتن جايگاه براي خود هستند، که عملکردشان با نظريه انتقادي اشتراک دارد، که نقطه مقابل آنها قدرت­هاي بزرگ و حافظ وضع­موجود در پي واکنش نسبت به آنها تحت عنوان مقابله با تروريسم، برمي­آيند.

 

8- منابع

منابع فارسي

·                     احتشامي، انوشيروان (1389). " اسلام در سياست بين­الملل" ترجمه: رضا سيمبر، انتشارات دانشگاه امام صادق(ع).

·                     احمدي، حميد(1390). "جامعه شناسي سياسي جنبش هاي اسلامي"، تهران انتشارات دانشگاه امام صادق.

·                     اردلان، ساريسا (1391). "نقش قدرت­هاي بزرگ غربي در تحولات اخير خاورميانه"، پايان نامه کارشناسي ارشد، دانشگاه گيلان

·                     افتخاري،اصغر(1391 ). " بيداري اسلامي در نظر وعمل"، انتشارات دانشگاه امام صادق تهران،

·                     ايکنبري، جان(1382). "سرکردگي ليبرال در آمريکا و قرن بيستم" ، ترجمه فرهاد عطايي و محمد رضا آقا پرست، تهران ،دانشگاه امام صادق (ع) .

·                     پوراحمدي، حسين (1386). "اقتصاد سياسي بين­الملل و تغيير قدرت آمريکا، از چند جانبه­گرايي هژمونيک تا يک­جانبه­­گرايي افول" انتشارات مرکز پژوهش­هاي علمي و مطالعات استراتژيک خاورميانه، تهران.

·                     پوراحمدي، حسين (1389). "جايگاه و نقش اسلام­گرايي در تحولات سياسي خاورميانه". انتشارات دانشگاه امام صادق(ع).

·                     جوانپور، عزيز، بني هاشم، ميرقاسم (1390). "جنبش هاي انقلابي: چشم اندازها و چالش هاي الگوي نوين دولت"، فصلنامه مطالعات راهبردي، سال چهاردهم، شماره 2.

·                     دهقاني فيروز آبادي،جلال (1389). "اسلام و نظريه­هاي بين­الملل: رويکردي فرا­نظري"، انتشارات دانشگاه امام صادق(ع)، تهران.

·                     دور، گلد(2004). "قلمرو نفت: چگونه عربستان سعودي از تروريسم حمايت ميکند"،کتاب اسلام از نگاه غرب، انتشارات نشر رگنري جولاي ، برگرفته از سايت مگيران

·                     رحيمي، منا(1393)." منشأ خشونت و افراط يگري در منطقه خاورميانه"، کنفرانس جهان عليه خشونت و افراط ي­گري، تهران

·                     ستوده آراني، محمد. (1389). " جنبش­هاي اسلامي و نظريه­­پردازي در روابط بين­الملل" انتشارات دانشگاه امام صادق(ع).

·                     سليماني پورلک، فاطمه(1390). " قدرت نرم در استراتژي خاورميانه­اي آمريکا"، انتشارات پژوهشکده مطالعات راهبردي، تهران

·                     شبول، احمد (1389). "اسلام در جهان عرب، بين آرمان و واقعيت"، ترجمه رضا سيمبر، انتشارات دانشکاه امام صادق(ع).

·                     شکوه، حسين(1391). "درآمدي بر زمينه­ها و پيامدهاي اقتصادي بيداري اسلامي در خاورميانه، بيداري اسلامي 2"، انتشارات مؤسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقات بين المللي ابرار معاصر تهران، تهران.

·                     شيرازي، حبيب الله ابوالحسن، قرباني شيخ نشين، ارسلان، سيمبر، رضا،(1390)، "سياست و حکومت خاورميانه"، تهران: انتشارات سمت.

·                     قاسمي، فرهاد(1386). "بررسي مفهوم امنيت در سياست تازه بين­الملل"، نشريه اطلاعات سياسي- اقتصادي، سال بيست و دوم، شماره 6-5.

·                     کلهر، رضا (1389). " راديکاليزم اسلامي و تروريزم در نظام بين المللي " انتشارات دانشگاه امام صادق(ع).

·                     مارتين، جي، لي نو(1383). "چهره جديد امنيت در خاورميانه"، ترجمه قدير نصري، تهران انتشارات: مطالعات راهبردي.

·                     متقي، ابراهيم، رشاد، افسانه (1390). " نقش قدرت نرم در بيداري اسلامي خاورميانه، فصلنامه راهبرد دفاعي" ، سال نهم، شماره 33، تهران.

·                     مشير زاده، حميرا (1385). "تحول در نظريه هاي روابط بين­الملل"، چاپ دوم، انتشارات سمت، تهران.

·                     مورگنتا، هانس (1387). "کارکرد هاي فکري و سياسي نظريه در ماهيت وهدف نظريه روابط بين الملل" ،ويراسته اندرو ليکليتر ،ترجمه ليلا سازگار، مرکز اسناد و تاريخ ديپلماسي، تهران.

·                     ميرترابي ,سعيد (1387). " نفت و دمکراسي در خاورميانه, فصلنامه مطالعات خاورميانه" ،شماره 52 و 53، تهران.

·                     واعظي، محمود (1388 ). " رويکردهاي سياسي امنيتي آمريکا در خاورميانه"، فصلنامه سياست خارجي، سال بيست وسوم، شماره3، تهران

Latin:

1)Lapid,Y(1989)"the third Debation the prospects of International relations in apost – positivist Era , international studies quarterly,33.

2)Mearshymehr, John,1995, Back to the Future in the Perils of Anarchy, Edited by Michael E Brown , Seen Mlyn- Jonesand Steeven. Miller, Cambridge the Mtt Press.

3)Rosenau, 1968, National interest in social science, newyork:macmillian company.

4)Burchill,Scott and Andrew Link later and other (1995) ,Theories of International relaitions, New York : Macmillan press LTD.

5) Heywood, Andrew (2011). Global Politics. Basingstoke: Palgrave Macmillan

6) Hoof, Hanneke van. 1998. Left Dislocation and Split Topicalization in Brabant Dutch. In Materials on Left Dislocation, eds. Elena Anagnostopoulou, Henk C. van

 

 

 

 

[1]- اتمام سطح سوم حوزه علوم حوزوی، قم، ایران         Email: Farzy1@yahoo.com            

 

[2] - Heywood.